سلام دوستان عزيز. فعلا ما با همون وبلاگ دو سه سال پيش پرشين بلاگمو و از طريق اف تی پی اينو آپديت ميکنيم تا بعدا يکمی مويل تایپ ياد بگيريم و بيايم يه بلاگ و سايت درست و حسابی باز کنيم
نظرات ()سلام دوستان عزيز تر از جانم.اين بلاگ اسکای چندمين بار است که به ما نارو ميزند.داستان جديد رو اينجا وارد خواهم کرد...تا بلاگ اسکای از فيض اين داستان پربرکت من محروم ماند:
شب بود که از خواب بیدار شد.خوب آدما معمولا شبا میخوابن.البته عده زیادی هم هستن که شبا نمیخوابن.یعنی یا اصلا نمیخوابن، که من خودم تاحالا دوسه تا ازونارو دیدم.یا اینکه شبها بیدارن و روزا میخوابن.بعضیها شب کارن واسه همین بجاش روزا میخوابن.بعضی ها هم که بیکارن چون روزا تا لنگ ظهر میخوابن دیگه شب خوابشون نمیبره وعده ی دیگه ای هم هستن که آرامش و سکوت شب روبه همهمه ی روز ترجیح میدن و با تمرین موسیقی،گوش کردن آهنگ ، استفاده از رادیو و تلویزیون و تلفن ، اونرو از بین میبرن..خوب قهرمان داستان ما..که حتماهم نباید بهش گفت قهرمان، باید یه اسمی داشته باشه.میتونه هم نداشته باشه.ولی اون موقع هم کار من سخت میشه اگه بخوام اونطوری بنویسم،هم کار شما که داستانو میخونین.ولی اگه نیمه پر لیوان رو ببینیم باید بگیم که اون موقع داستان من روشنفکری مردن و پست مدرن یا حد اقل متفاوت میشه و من میشم نویسنده ای که داستان متفاوت مینوسه و شما میشین خواننده ای که داستان متفاوت میخونه.البته چون فکر نمیکنم من با نوشتن این داستان نویسنده بشم و شما خواننده،من به خودم و شما زحمت نمیدم و میگم دوست داشتم اسم اونی که نصفه شب از خواب بیدار شد رو بزارم آرکادیو..یا آئورلیانو.یا اگر دختربود آمانترا و اروسولا.اسم هرچی مامان و بابا و خاله و دایی و عمو و پسر خاله وفک و فامیل دارن رو هم همین اسامی میذاشتم.ولی چون من صد سال تنهایی رو نمینوسیم و یه کسی صد سال قبل از من تهایی اینکارو کرده،.بنظرم اومد که اسم شخصیت رو به یاد ارسولا بزارم رسول.و چون هنوز کوچیکه بهش میگن رسولو.خوب تااینجا گفتم که رسولو از خواب بیدار شد و خمیازه کشید و نگاهی به ساعت انداخت.هوا تاریک بود.ساعت شبرنگ فسفری داشت. نه و نیم بود.رسول با خودش فکر کرد که ساعت خواب رفته.چون خودش ساعت ده خوابیده بود.و هوا هم هنوز تاریک بود.برای همین یکم با پشت ساعت ور رفت تا بیدارش کنه و بفهمه ساعت چنده.ولی ساعت زنگش روشن شد و دیگه ول نکرد.پدرش دوون دوون اومد توی اتاق و چراغ رو روشن کرد.رسول دید که ساعتو برعکس گرفته.ساعت رو چرخوند و نگاش کرد.سه و نیم بود.پدر گفت بزار به کارمون برسیم.رسول فکر کرد بیچاره پدر!از خواب بیدار شده و فکرمیکنه خوابیدنم کاره.ولی خانوممون معلم سر کلاس به احمدی که خوابیده بود گفت مگه به تو درس نمیدم؟مگه اینجا خونه خاله است که بیکاربشینی وچرت بزنی؟رسول به باباش گفت خانوم معلم به احمدی گفته چرت زدن و خوابیدن کار نیست.باباشم گفت باشه.حالا.بگیر بخواب.اینقدرم با اون ساعت شماته دار لعنتی ور نرو.
پدرش هیچوقت دعوا نمیکرد..هیچوقتم فحش نمیداد .اونشب فحش داد.رسول میدونست که لعنتی معنی بدی میده.ولی معنی شماته دار رو نمیدونست.باباش که رفت و چراغ رو خاموش کرد رسول چراغ خوابشو روشن کرد.نیم نگاهی به ساعت انداخت وبا عصبانیت گفت شماته دار لعنتی.بعد رفت و دفتر مشقشو از کیفش در آورد ونشست که مشقاشو بنویسه.یکمی از مشقاشو بد خط و تند تند نوشت.بعدش هم یکم دیگشو نوشت.میخواست یکم بقیشو بنویسه که خوابش برد.دمدمای صبح بود که پدر اومد سراغش..دید که بچش سرش روی کتابه و خواب رفته.رسول رو بغل کرد و خوابوندش سرجاش.رسول بقیه مشقاشو روی بالشش نوشت.یکم دیگشو سر صبحانه..یکم دیگشو توی سرویس مدرسه..یکم دیگشو سر صف...یکم دیگشو سرکلاس.وقتی هم خانوم معلم اومد بلند شد و رفت توی دستشویی مدرسه بقیشو نوشت.بعدش توی همون دستشوی داشت جیش میکرد که دید یکی داره در میزنه.چشماشو که باز کرد دید باباشه.رسول..زسول..رسول از خواب بیدار شد.جاشو خیس کرده بود.باباش فهمید که رسول نتونسته در برابر تولیدات خودش دوام بیاره. پیش خودش گفت غلبه کامپیوتر بر انسان هم همینطوری خواهد بود.باباش بهش گفت ایرادی نداره پسرم.گفتم که باباش مرد خوبی بود.واسه همین هم مامانش رو صدا کرد و گفت مامانش بیا رسول یه جیش کوچولو کرده.مامانش هم با رسول یه دعوای کوچولو کرد.گفت که ببین رسول حرف مامانو گوش نمیدی؟مگه دیشب بهت نگفتم اینقد هندونه نخور؟ رسول هم خواست بگه که اون نمیخواسته اینکارو بکنه و بابا بزور همه هندونه رو به خوردش داده.ولی نگاهش به نگاه پدر گره خورد.پدر با نگاهش میگفت تورو خدا چیزی نگو.اگه چیزی بگی کن بعدا باهات دعوا میکنم.ازت ناراحت میشم..دیگه دوست ندارم و تو میشی یه آدم نامرد.ولی اگه چیزی نگی معلوم میشه من رو دوست داری.منم برات آدامس میخرم. واون موقع معلوم میشه مرد شدی.رسول پیش خودش فکر کرد که مرد شده.واسه همین هیچی نگفت و زد زیر گریه. مامان گفت حالا گریه نکن عزیزم طوری نیست.تا من اینو عوض میکنم برو حموم و خودتو بشور زود بیا که دیرت نشه.رسول رفت حموم.بقیه هندونه رو توی حموم و زیر دوش خالی کرد.اینکارو از باباش یاد گرفته بود وقتی خیلی بچه بود.بعدشم انقد کف بازی کرد و نفسش رو توی وان برای خودش حبس کرد که سرویس مدرسه رفت.واسه همین هم موند که باباش برسونتش مدرسه.زنگ اول مشقا رو میدیدن.خیالش راحت شد.ولی مطمئنا اینکه خودشو صبح خیس کرده بود نمیتونست بهونه خوبی برای نیومدن به سر کلاس باشه.برای همین باباش یه نامه نوشت و توش گفت که رسول رو برده بودن آمپول بزنه.هرکی هم میپرسد کجاتو آمپول زدی با دست به باسنش اشاره میکرد.دیگه کسی پاپی قضیه نمیشد.رسول زنگ دوم ریاضی داشت.اول ضرب دو رقمی در سه رقمی رو یاد گرفت.بعد سه رقمی در سه رقمی. تقسیم سه رقمی بر یک رقمی رو داشت انجام میداد که احمدی از روی دستش تقلب کرد.رسول هم گفت خانوم این احمدی لعنتی شماته دار از روی دست ما مینویسه.احمدی گفت خانو ما لعنتی شماته دار نیستیم تازه از روی دست خودمون نوشتیم.دستشویی هم داریم.خانوم معلم گفت که بچه ها لعنتی کمه بدیه و نباید این کلمه رو گفت.به رسول گفت که باید قول بده که دیگه این حرفو نزنه.به احمدی هم گفت خودشو نگه داره تا زنگ بخوره.درس شروع شد.ولی
رسول که دید احمدی دوبار داره تقلب میکنه گفت خانوم این احمدی شماته دار از روی دست ما مینویسه.احمدی گفت خانوم به جون مامانمون ما شماته نداریم.ما دستشویی داریم. خاونم معلم گفت یه دقه آخر زنگ به سر و کله هم نپرین تا این کلاس تموم شه.معلم تا روشو کرد اونور که باقیمونده درس رو بگه.احمدی تحملش تموم شد و کار خودشو کرد.یکی از بچه ها گفت خانوم احمدی خودشو خیس کرد.رسول هم گفت خانوم دیدن این شماته داره؟
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()